دینا میره مهدکودک
چندوقتی بود که دوست داشتی بری مهدکودک آخه دختر عموهات یکیش پیش دبستانیه یکیشم اول ابتدای وقتی اونا با هم از مدرسه حرف میزدن توام الکی از مهدت باهاشون صحبت میکردی.وقتی هم که میرفتیم بیرون تا میدیدی دیواری رو نقاشی کردن گیر میدادی که اونجا مهد کودکه منو ببرین اونجا.تا اینکه بالاخره با یکی از دوستام که دخترش یه سال از تو بزرگتر بود تصمیم گرفتیم یه مهد خوب پیدا کنیم و روزی یکی دو ساعت ببریمتون.به چند جا سر زدیم ولی از محیطش خوشمون نیومد ولی بالاخره بعداز کلی تحقیق یه مهدخوب پیدا کردیم و قرار شد روزی 2 ساعت ببریمتون .9 اردیبهشت اولین روز رفتنت بود من استرس داشتمو تو خوشحال بودی نشستم تو سالن و تو با خانم مربیت رفتی پیش بچه ها هنوز یکم خجالت می...
نویسنده :
مامان دینا
13:29
روز مادر مبارک
اول از همه روز مادر و به همه دوستای وبلاگیم تبریک میگم و امیدوارم عزیزایی هم که هنوز طعم شیرین مادر شدن رو نچشیدن بچشن. امسال روز مادر با شیرین زبونیای دینا رنگ و بوی دیگه ای داشت. و با سالهای پیش برامون فرق داشت.شام مهمون داشتیم و حسابی به دینا و دختر عموهاش خوش گذشت. بابایی یه کیک کوچولو خریده بود و دینا فکر میکرد تولدشه جالبه که فرداش بهم میگفت : مامانی واسه تولدم چی خریدی؟ ...
نویسنده :
مامان دینا
17:32
نوروز 93
دینا جونم دختر گلم امسال سومین عیدی بود که تو در کنار ما بودی . امروز اومدم سال جدیدو هم به تو هم به دوستای گلت و مامان و باباهاشون تبریک بگم. امسال بیشتر از پارسال ذوق اومدن عیدو داشتی وقتی داشتم هفت سین میچیدم برخلاف تصورم خیلی باهام همکاری کردی و اصلا به وسایلای رو میز دست نمیزدی. تا بهت گفتم دیگه داره عید میشه داشتی از خوشحالی رو ابرا پرواز میکردی. تا مهمون میومد خونمون ذوق میکردی و اول میرفتی قایم میشدی بعد میومدی پیش مهمونا. خلاصه که امسال با وجود تو بهارمون خیییلی زیباتره. حالا بریم سراغ عکسا.... اول از همه تخم مرغا و آجیل چهارشنبه سوری که آماده کردیم واسه بچه ها اینم آجیل تو و...
نویسنده :
مامان دینا
14:14
وقتی دینا ساعت 12 شب هوس کیک میکنه....
دخترم این روزا باباشو زیاد نمیبینه.آخه بابایی سرش خیلی شلوغه و هر روز بیشتر از یکی دو ساعت همدیگرو نمیبینن.برا همینم حسابی بهونه گیر شده و نق نقو. دیشب ساعت 12 بابایی اومد دنبالمون خونه مامان جون.دینا همش میخواست بغل بابایی بشینه ولی چون داشت رانندگی میکرد نمیتونست بغلش کنه.بهش گفت دخترم چی میخوای واست بخرم دینام گفت شیرینی..... با هم رفتن قنادی تا شیرینی بخرن دیدم با یه کیک برگشتن.دینا اینقدر ذوق کرده بود که نمیتونست یه جا بشینه تا برسیم خونه.وقتی هم رسیدیم خونه همش گیر داده بود که پیرهن تنش کنم خلاصه که ساعت 12 نصف شب لباس و کفششو پوشیدو واسه خودش کلی حال کرد. دینا به روایت تصویر..... ...
نویسنده :
مامان دینا
15:15
تولد امیرعلی مبارک
امروز جمعه ٩ اسفند تولد امیرعلی (پسردایی)دیناست. امیرعلی عزیزم تولدت مبارک .ایشالا که دومادیتو ببینم گل عمه. ...
نویسنده :
مامان دینا
23:36
دینای 27 ماهه من
دختر گلم دیگه واسه خودش خانمی شده.عاشق چادر و روسریه و صبح تا شب دنبال خودش میکشه.بعضی وقتا حرفایی میزنه که اصلا باورم نمیشه هنوز 2.5 ساله است. چند روز پیش بردمش حموم بعد حموم میگم بیا موهاتو با حوله خشک کنم میگه : دکتر بهم گفته چقد موهاتو ماشاژ (ماساژ) میدی؟ بهش میگم بیا غذاتو بخور میگه : تو بخور واسه من ضرر داره من خیار موش (خیارشور) میخورم. تا میبینه بابایی کت و شلوار میپوشه میگه : بابایی دوماد شدی؟ به مامانم میگه: ماجون اگه بله بگی چشم بگی برات دامن میخرم... خلاصه که با حرفاش حسابی قند تو دلمون آب میکنه. این عکسا هم مال هفته پیشه که با آروشا (دختر دوست بابایی ) رفته بودین شهر بازی..... ...
نویسنده :
مامان دینا
15:36









